|
|
|
|
تارا حالاکه ماه رمضونه شبا تادیروقت بیدارمیمونه اگه جرات داری برو بخواب همچین پلکاتو میکشه وبازشون میکنه میگه مامان اینجوری بخواب درعوضش صبح ها تا لنگه ظهر میخوابه من ازسرکارکه برگشتم بازشیطونی هاش گل میکنه اصلا نمیزاره من کاری بکنم اگه برم توآشپزخونه همش رو کابینت نشسته همه چیو دست میزنه یا هم میره زیر اجاقو خاموش میکنه بعد میاد خبرمیاره میگه مامانی خاموش کردم میگم چی میگه غذای مامانی
ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم شهریور 1387 توسط ایمانه | لينک ثابت جدای ازازیت کردناش دختر باهوشیه تاراوعاشق رنگ آبی به همه رنگ ها میگه آبی ول تازگی ها یه خورده بهتر شده میشناسه ولی هرچی دید میگه این چه رنگیه حتی غذایی که من درست میکنم هم میگه مامان برنج چه رنگیه یا میگه مامان دندونات چه رنگیه
تارا الان بلده تا۱۰بشماره اما یه جاهاهیش میلنگه وشعرهای که بچه ها واسه قایم موشک بازی میخونن رو یه خورده بلده ومیخونه جالب اینجاسنت که سوره توحیدو باباش بهش یادداده میخونه ولی یه جورایی هنوزکامل نمیتونه دکل تارا نسب به سنش خوب حرف میزنه کلمات رو همش میگه حتی جملاتش هم خوبه
تارا چند روز ژیش بهم گفت مامانی گفتم بله گفت مامان بزرگم کجاست گفتم پیش خدا رفته گفت نه مامان بزرگ دیشب با دختر خاله مهری داشتن میرفتن خونه خاله شال سرش بود من دید م حرفای تارا خیلی منو ناراحت کرد حتما خواب مامانمو دیده بچس که نمیدونه خواب دیده یه جورایی برا خودش مامانمو توصیف میکرد مامانم همیشه وهمه جا با ماست حتی بادختر کوچولوی من که همیشه عاشق مامانم بود خواهرم میگفت مامانو خواب دیدم که میگفته خودم میخواستم تارارو بزرگ کنم اما نتونستم نشد تاراازوقتی کوچیک بوده از۴ماهگی همش پیش مامانم بوده خیلی مامانمو دوست داشت به دنیا اومدن تارا ومریضی مامانم همراه بود مامان۱۵روز پیش من بود بعد رفت دنبال دکترُانقد رفت ولی نتونستن براش کاری بکنن تا دوماهش بود که مامانم اولین عملشو انجام داد من بازم رفتم پیش مامانم نمیدونم مامانم یه چیز دیگه بود ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387 توسط ایمانه | لينک ثابت تارا داره بزرگ میشه وشیطنت هاش بیشتر شده یه دختر شیطون غیر قابل کنترل مترس اذیتاش شده مشکل ساز وایراداش هم شده اعصاب خرد کن ُ میخواد شیربخوره یاد میکنه حتما بابا یا مامان هرکدوم رو گفت حتما باید اون کاراشو بکنه وگرنه اعصبانی میشه ودیگه اصلا حرفتو گوش نمیده نمیدونم باهاش چیکارکنم اصلا به هیچ قیمتی حاضر نیست حرفا گوش بده انگار اصلا نمیشنوه عین مفتش ها همیشه صندلی دستشه تو طاقچه ورو کابینت اشپزخونه وهرجا یه خورده بلنده رو سرک میکشه یام دم دقه کلید برقو بندوباز میکنه هرکاری میکنم حرف حالیش نیست نمیدونم بخدا چیکارش کنم ُبعضی موقع ها فکرمیکنم چون زیاد بهش گفتم بشین نکن ساکت باش احتمالا بدتر شده به زور منو وادار میکنه به پشتی کنار دیوارتکیه بزنم تا خودش بره پشت سرم وایسه باورنمیکنین ازگردن درد بعضی موقع ها خوابم نمیبره
داریم تلوزیون میبینم اگه خودش دوست نداشته باشه خاموش میکنه میگه بریم بخوابیم بابادعوا میکنه هااااااااا مامان مگه تو نمیدونی بایدبریم بخوابیم
اگه کار بددی کرد همون موقع هم میگه مامان ببخشید خوب من دیگه انجام نمیدم تارا دختر خوبیه الناز بچه بدیه امیر اذیت میکنه مامانش دعواش میکنه تاراکه خوبههههههههههههههه بابایی براش لپ لپ میخره کاش کسی بود بهم میگفت چیکارش کنم ُبچه خواهرم ازش کوچیکتره همین که ازش غافل شدم یهو میره حولش میده دیگه به هرچی خورد خورد فقط خدا بهش رحم کنه ازدست تو تارا مامان کاش میفهمیدی انقد مامانی رو اذیت نمیکردی کاش هرکی روشی بلده تا بچه های شیطون آروم شن و بهم میگفت ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387 توسط ایمانه | لينک ثابت
دیشب ما خاموشی داشتیم همچین با دختر عمه هاش تو حیاط میدویدن که هممون فکر میکردیم یکی بخوره زمین ،عشق میکردن رعد وبرق همه بچه هارو میرترسونه ولی من نمیدونم اینا بچه نیستن شیطونن ازهی چی نمیترسن باورنمیکنین بابابزرگش باصدای بلند دعواشون میکنه انگارنه انگار وای میسن میخندن وهرسه دوباره حرکت میکنن تارای من الان سوره حمدو تیکه تیکه میخونه بسم الله اولشو هم با یه صدای خاصی میخونه آدم ذوق میکنه واسه من که مامانشم قند تودلم آب میشه داستانهایی که من براش میخونم رو یه خورده اولش حفظ شده وداستان هاشو ازهم تشخیص میده وازرو جلدش میفهمه که داستان چیه تکه داستانی که حفظه اینه (یکی بود یکی نبود درسرزمین سین کوهی بود به نام کاکازان دربالای کوهو.............................)دیگه میخنده وحرف و عوض میکنه اهان یادم رفت اتل متل تو توله گاو حسن چه طوره رو هم بلده تا آخرش میخونه ویه شعر محلی هم که با گویش خودمونه هم بلده میگه ینگل دونگل سنگل چاری بلک بیشکن تا ..................آخرش
تارای من یاد گرفته که دم پایی وکفششو لنگه به لنگه نپوشه وعاشق کفش پاشنه بلنده عشق میکنه وجالب اینه که رقص پارو یاد گرفته ومیرقصه ولی من نمیدونم از کجا یاد گرفته شاید هم این کانال بی بی تی وی کار خودشو کرده عاشق این کاناله وبچه هاش، بعضی موقع ها هم چادری که واسش دوختمو سرخودش میکنه میگه میخوام خاله بازی کنم راه میفته از اول اتاق دست همه رو میگره وبا یه لحنی وصدای آروم میگه سلام خاله حالت خوبه مامانت خوبه الهی مامان فدات بشم وقتی این لحظه هارو میبینم عشق میکنم فکر میکنم دارم تو آسمونها پرواز میکنم ،چه زود میگزره همین دیروز بود که من تو آب بارون دم درکوچه بازی میکردم وهمدیگه رو خیس میکردیم وچه وحشتی از تاریکی وخاموشی داشتم چقد زود میگزره ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه ششم مرداد 1387 توسط ایمانه | لينک ثابت زندگی بعضی موقع ها انقد سخت میشه که نمیدونی داری نفس میکشی یا اینکه کسی داره بجات نفس میکشه که تو زنده باشی
نمیدونم هرچی رو تو زندگی بهش وابسته شدی وعشق می ورزی یه جورایی زمونه ازت میگیره ونمیزاره تو با تمام وجود دوستش داشته باشی تارای منم اولین غم زندگیش البته تو عالم بچگیش حس کرد وداره تجربه میکنه پرسه زدن هاشو مامان بزرگشو صدا کردن کاری جر اینکه اشک های منو دربیاره هیچ معنایی برا تارا نداره تارای من منتظره تا مامانی از شیراز برگرده وسر سفرها دلش هوای مامانمو میکنه منتظر میشنه تا مامانم بیا ولی دریغ از اینکه خدا مامانی رو ازما گرفت و همه رو تو غم ازدست دادنش نشوند نمیدونم چی بنویسم دوست نداشتم بنویشم ولی باید نوشت تا تارای من بدونه زندگی همه چیز داره حتی چیزای که باورش برات سخته حتی فکر کردن بهش قلبتو ازطپیدن نگه میداره ولی مادر همه چیز زندگیست ................................................................... ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1387 توسط ایمانه | لينک ثابت ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387 توسط ایمانه | لينک ثابت وایییییییییی نمیدونین ازدست تارا من که کم کمدارم دیونه میشم درآرامش میشه یه دخترخوب ومامانی ودرعصبانیت میشه عین خروس جنگی کارش شده همش دعوا و دعوا میزنه کتک میخوره میزنه کتک میخوره دیروزباامیر پسر خالش دعوا کرد نمیدونین که همچین امیر بینی تارارو گاز زده که انگار دخترم جرای پلاستیک کرده بینیشو بزرک کرده همچی پف کرده وقرمز شده بازم دست بردار نیست این همه شیطنت من که نمیدونم از کجا میاد فقط ازدایش سلمان میترسه وگرنه از هیچ بنده بشری حساب نمیبره گاهی انقد دعواش میکنم ولی دلم بحالش میسوزه آخه نمیدونه دعوا چیه هرچی بهش بگی لبخند میزنه ودرادامه هم یه زبونی درمیاره ومیره کی بزرگ میشه تا این شیطنت ها بره ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387 توسط ایمانه | لينک ثابت بلاخره امروز عکس های تارا رو مرتب کردم که بزارم
این شمااااااااااااااااااااااااااااا واینم تاراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا اینم ازدختر ما کلاه اختصاصی برای خودش درست کردم حاضر نشد بزاره سرش ازاون ورکلاه عین بچه هارو گذاشت وتوپ هایی که تارا داد به دوستاش واسه کاد تولدش اینم عکس تارا که دوست دائیش براش کشیده(دستش دردنکنه) ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387 توسط ایمانه | لينک ثابت بازم یه خبر تازه
من وتارا پریروز از مسافرت برگشتیم تارا تو شیراز پستونکش رو از تو بالکن پرت کرد پائین و وووووووووووو دیگه بهش گفتیم لولو پستونکت رو خرده اونم قبول کرد ولی هنوز شبا وقتی میخواد بخوابه ایرادشو میگیره با خوردن شیر یه خورده آروم میشه ووقتی سرحاله هم خودش میگه پستونکمو لولو خرد ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387 توسط ایمانه | لينک ثابت خوب سال نو هم واسه دخترم با مسافرت شروع شد سال که تحویل کرد ماهم منو باباوتاراودائی هاش باهم رفتیم شیراز وایییییییییی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! جاتون خالی چقد شلوغ بود ولی خیلی خوب حتی ازتابستوناش هم بهتر بود همه جا چادرو آدم کلی تارا مامانو اذیت کرد !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! اذیت که نه ولی حاضرنبود بره بغل باباش همش من بدبخت مردم ازخستگی فکرکنین تخت جمشید بریم وتارا همش بغل باشه مامان تارا چی میشه البته یه چیزش هم خوب بود لاغرشدم اومدم رو فرم کلی ازتارا عکس گرفتیم که هنوزوقطنکردم ازتوکامپیوتر دایی وردارمولی مطمئن باشین که میزارم عکساشو نمیدونین که تارا باکلاه وعینک آفتابی داشت ادای بزرگترارو درمیاوردو ناز میکرد که همه ما روده برمیشدیم ازخنده جاتون خالی ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه هفتم اردیبهشت 1387 توسط ایمانه | لينک ثابت |